جعفر شهرى باف

422

طهران قديم ( فارسى )

به اين شرح ميآوردند : شاه مظهر مليت و قوميت و موجب آبرو و موقعيت اجتماع و مظهر استقلال كشور و سكان‌دار كشتى مملكت بوده فقدان او در حكم فقدان سر در بدن و عقل از آدمى و سبب وجودى شاه براى اجتماع تفسيرهايى از آيات قرآن منجمله آيه ( وَ تُعِزُّ مَنْ تَشاءُ وَ تُذِلُّ مَنْ تَشاءُ بِيَدِكَ الْخَيْرُ . . . ) مىآوردند و سر و سرورى او را بر ديگران عزت خدايى مىدانستند كه مخالفت با او مخالفت با قرآن و دستورات قرآنى را معلوم مينمود و همچنين در جواب ، جمهورىطلبان گويندگانشان را اين سخنان كه : خداوند طبقات مخلوق را متفاوت ( خلق الانسان من تفاوت ) و گوناگون آفريده و اين از مشيت لا يتغير او است . مشيتى كه نظام عالم به آن بستگى پيدا مىكند و علم كاملى كه اگر همگان بيك صورت و فكر و اندام خلق مىشدند از تشخيص يكديگر عاجز مانده امورشان مختل مىگرديد و اگر اصناف موجودات داراى يك خاصيت و فعليت بودند سود و زيانى از آنان مترتب نمىشد و اگر همه اوقات روز بود خواب و آسايش وجود نداشت و اگر شب بود كشت و زرع و حيوان و نبات بوجود نميآمد كه لازم و ملزوم هم ميباشند . همچنين عزت و ذلت و بالادستى و زيردستى و سلطانى و رعيتى از حكمت بالغهء خداست تا نظم و نسق برقرار باشد و آيهء محكمهء ( أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ ) تكليف مردمان را بر اطاعت از خدا و رسول و صاحب امر معلوم مىكند . مردم بايد بدانند تا جهان بوده و خواهد بود آن را كه خدا عزيز داشته عزيز و آن را كه ذليل خواسته ذليل مىماند و به همين گونه است زبردستى و زيردستى و فراخ‌رزقى و تنگ معاشى كه براى هر كس قبل از پيدايش وجود او معلوم شده است . ايضا اين مطلب را هم بر ابقاى حكومت سلطنتى مىگفتند كه : مردم شهرى كه از تعدى حاكمى بستوه آمده بودند شكايت به پادشاه بردند و سلطان دستور داد تا حاكم را عزل كنند ، اما پيرمردى از شاكيان خلاف آن را خواستار شد و فقط خواست كه شاه حاكم را هدايت بكند و دليلش هم آن بود كه اين حاكم ستم‌هايش را كرده ، خونهايش را ريخته ، مصادره‌هايش را كرده تا ثروتى اندوخته و اكنون خاطرش اندكى از جمع مال آسوده شده است و حال آنكه با